۩۞۩خداحافظ.......  ۩۞۩

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی
...
طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا

خداحافظ  

امیدوارم هر بدی به دوستان شده حلال کنند توسط  یه مرد و  غیره...............خـــــداحافظ.

۩۞۩مرگ را دوست دارم ۩۞۩

مرگ را دوست دارم   

             

 به خاطر سکوتش 

 

   گل را دوست دارم 

             

  به خاطر زیبا ییش

 

   دریا را دوست دارم    

        

    به خاطر بزرگیش 

 

   کوه را دوست دارم    

          

 به خاطر صبوریش

 

   باران را دوست دارم   

        

    به خاطر آرامشش

   

   شبنم  را دوست دارم  

           

   به خاطر طراوتش

   

   و آخرتو را دوست دارم 

           

   به خاطر مرگ وگل

۩۞۩چند بیت شعر  ۩۞۩

تقدیم  اون دسته از ادمایی که به عشقشون بی اهمیت هستن................یاهـــــــو


اول چند بیت شعر با حال:

۱:

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

                                               ور عشقی ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم با وفا ندیدم جز درد

                                                یک مونس نامرد ندارم جز غم  .

۲:

خوشا دردی که درمانش تو باشی

                                                     خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

                                                    خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

من به این 2 تا جمله خیلی اعتقاد دارم شما چطور؟

1:

زندگی به دو نیم است نیمه ی اول به انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول.

2:

عشق صدای سازگار است و بلای ماندگار  .

من که عشق خاصی ندارم اینو واسش بفرستم ولی شما اگه دارین حتمآ این کارو بکنین.

به نام آنکه فانوس عشق را در ظلمت قلبم جای داد

سینه ام را می شکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون برایت می نویسم :

سلام بر تو که لطیف تر از بارانب و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخهسار عشقی.

میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم و آنگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ اند بوسه ای از عشق میزنم.

من غم را درسکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر ری بریا اندیشیدن به تو دوست دارم

                                  اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش

                                     اگر حرفی زدم از گل تویی معنا و مفهومش

 حال کن این شعررو :

 

قلم بتراشم از هر استخوانم

                                                   مرکب گیرم از خون رگانم

بگیرم کاغذی از پرده ی دل

                                                  نویسم بر تو دوست مهربانم:

 

                                      درد عشق و عاشقی درمان ندارد

                                      راز عشق و عاشقی پایان ندارد .

 

 اینم آخرین شعر این پست :

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

                                                       با جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران

                                                       اول به دست آرم تو را بعدآ گرفتارت شوم

 

و اما چند جمله ی زیبا در مورد عشق :

عشق:

تنها مرضی است که بیمار از آن  لذت میبرد.

عشق:

زودتر از نسیمی که بر بوستان میوزد نمود پیدا میکند

عشق:

معمولآ نوعی عذاب دردناک است ولی دور ماندن از ان مرگ است

 

اینم به عنوان حسن ختام چون خیلی دوستتون دارم :

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

حقیقت تلخ است نه به تلخی انتظار

انتظار سخت است نه سختی جدایی

یـــــــــــاهــــــــو..........

۩۞۩مــــادر ۩۞۩

لطفا این مطلب رو بخونید. مطمئنم روی شما هم تاثیر می گذاره. درسته یه کم طولانیه ولی به خوندنش می ارزه:


مادر من فقط یك چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.
خیلی خجالت كشیدم.آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم،فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفور از اونجا دور شدم.
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو ..
مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟
اون هیچ جوابی نداد.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.
اونجا ازدواج كردم،واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی.
از زندگی،بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر.
سرش داد زدم:چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی.
همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.
ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو  ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.
آخه میدونی..وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.
برای من افتخار بود كه ...

آتا عالمده عجب بیر باهالی نعمتیمیش

سایه سی سایه دئیر میش برکت ورحمتیمیش

حیف اولا گئدی الیم نن بو ایشقلی چراغیم

هر نفس چکماغی والله واریمیش دولتیمیش

... چقدر گفتمش...

گفتمش بی تو چه می باید کرد
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شبهایم کو
تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد

۩۞۩بازی عقربه ها ... ۩۞۩

بازی عقربه ها ... این عقربه ها سخت بیرحم اند .به خاطر سبقت از یکدیگرلحظه های خوب را از ما میگیرند فقط به خاطر خودشان و غرورشان . شایدم جادویی اند یا شایدم با من سر ناسازگاری دارند . چون در لحظه های با تو بودنم بر سرعتشان می افزایند انگار جه خبری شده ؟ و یا چه جایزه ای میخواهند برنده شوند ؟ در لحظه های تنهایی ام انگار نوبت استراحتشان فرا رسیده یا شاید فکر میکنند جایزه ای در کار نیست .روزی آنها را به جزای اعمالشان میرسانم . فعلا احتاجشان دارم چون منتظرت هستم شاید باز دارند بازیم میدهند . شاید میخواهند استراحت کنند . شاید توقف کرده اند تا تو نیایی ولی وقتی دیدمت نگهشان میدارم و هر چقدر دلم خواست در کنارت مینشینم . ولی آنها دارند حرکت میکنند تمام ساعت ها و عقربه هایشان مثل همدیگرند .- ببخشید آقا ساعت چند است ؟- خانوم معذرت میخواهم ساعت چند است ؟- دوست عزیزساعت دارید ؟همه یک جواب میدهند : ساعت ** : ** است مثل ساعت من !!!شاید این عقربه ها بی گناه هستند .شاید تو نمی خواهی بیایی .شاید تو بازیم میدهی .شاید در توهم سرعت عقربه ها کم و زیاد میشوند ..........

می گویند بودا هر گاه با بی احترامی یا بد رفتاری کسی مواجه می شد از اوسپاسگزاری می کرده است !

وقتی علت را می پرسیدند.. بودا می گفته : زندگی آینه ای است که ما خود را در آن می بینیم. نوع رفتار دیگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که به عنوان همسان جذب شده است.

 و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت.


ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی
آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او
گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

بهار بی گل

نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی
به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی
جهان و شادی ی ِ او کام دوستان را باد
پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی
از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش
که یادگار بر او مانده نقش ِ عشق کسی
بهار عمر مراگر خزان رسد، که در او
نرُست لاله ی عشقی، شکوفه ی هوسی
سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت
درای قافله یی بود و ناله ی جرسی
شکیب خویش نگه دار و دم مزن، سیمین!
که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسی

گره ِ کور

نیستم باده تا نشاط مرا
بِرُبایی ز جام و نوش کنی
نیستم شعله تا لهیب مرا
با نفس های خود خموش کنی
نیستم عطر گل که راه برم
با نسیمی به سوی خوابگهت
نیستم رنگ شب که بنشینم
با سکوتی به دیده ی سیهت
نیستم شعر نغز تا یک شب
بر لبت بوسه های گرم زنم
نیستم یاد وصل تا یک دم
بر رخت رنگ شوق و شرم زنم
نیستم نغمه یی که پُر سازم
جام گوش ترا ز مستی خویش
نیستم ناله یی که نیم شبی
با خبر سازمت ز هستی خویش
نیستم جلوه ی سحر که با ناز
تن بسایم به پرده های حریر
گرم، روی ترا ببوسم و نرم
گویم:"ای شب! مرا ببین و بمیر"
نیستم سایه ی تو تا از شوق
سرگذارم به خک رهگذرت
ور شوم پایمال رهگذران
گویم:"ای نازنین! فدای سرت"
گره کور سرنوشتم من
پنجه ی روزگار بست مرا
بگذر از من که نیک می دانم
نگشاید کسی به دست، مرا
آرزویی تو، آرزوی محال
با منی هر زمان و دور از من
بی تو، ای آشنا! چه می خواهد
این دل تنگ ناصبور از من؟
 

عروسک مومی

بودی آن نازنین عروسک عشق
که تو را ساختم ز موم ِ خیال
بر تنت ریخت دست پندارم؛
صافی و لطف ِ چشمه های زلال
تن ِ نرم ترا نهان کردم
در پرند ِ سپید جامه ی شعر
بر رخ پک تر ز مرمر تو
خط و خالی زدم به خامه ی شعر
وه! چه شب ها که با نوک مژگان
ز آسمان ها ستاره دزدیدم
تا که آویز گردنت سازم
یک به یک را کنار هم چیدم
تا بشویم تن سپید ترا
شبنم از لاله زار آوردم
تا دهم بوی خوش به سینه ی تو
عطر صبح بهار آوردم
صبح چون خنده زد، ز خنده ی او
از برای تو وام بگرفتم
شب درآمد، برایت از مویش
طره یی مشکفام بگرفتم
خوب آن سان شدی که چون رخ تو
هیچ گل دلفریب و نرم شد
لیک افسوس هر چه کوشیدم
پیکر مومی ی ِ‌تو گرم نشد
روزی از روزهای گرم خزان
بِنِشاندم در آفتاب، تو را
رفتم و آمدم چه دیدم... آه
کرده بود آفتاب، آب، تو را
تو شدی آب و جامه ی شعرم،
غرق در پیکر زلال تو ماند
بر پرند ِ سپید او جاوید
لکه ی مومی ی ِ خیال تو ماند

 

اندوه

شبی از در آمد دختر من
لبش پُر شِکوه، جانش پُر زغم بود
که در مهمانی ی ِ یارانم امروز
سر شرمنده ام بر سینه خم بود
چو دانستی که مهمانم به بزمی
مرا چون گل چرا زیبا نکردی
چرا با جامه یی رنگین و پرچین
مرا با دیگران همتا نکردی
"مهین" خندید و در گوش "پریچهر"
نهان از من به صد افسون سخن گفت
نمی دانم چه گفت، اما شنیدم
که در نجوا سخن از پیرهن گفت
چرا اندیشه از حالم نکردی
مگر در دیده شرمم را ندیدی
چرا خاموش ماندی؟ چاره یی کن
مگر این این اشک گرمم را ندیدی
به او گفتم که ای فرزند من کاش؛
ترا دیوانه یی مادر نمی شد
نمی بودی اگر دردانه ی من
ز اشک شرم، چشمت تر نمی شد
من آن آشفته در بند خویشم
که جز با خود سر و کاری ندارم
به جز اندیشه ی بی حاصل خویش
خبر از حال دیاری ندارم
من آن روح گریزان غمینمم
که پیوند از همه عالم گسستم
چو شعر آمد به خلوتگاه رازم
گسستم از همه، با او نشستم
تو می گویی سخن از بزم رنگین
مرا اندیشه ی رنگین تری هست
برو، تنها مرا با خود رها کن
مگو دیگر که اینجا مادری هست

برای چشم هایت

گفتی که:"کاش چون تو مرا، ای دوست!
گویا، زبان شعرو سخن می بود
تا قصه ساز آتش پنهانم
شعر شکفته بر لب من می بود"
گویم به پاسخ تو که:" ایا هست
"شعری ز چشم های تو زیبا تر؟
"یا من شنیده ام ز کسی هرگز
"حرفی از آن نگاه، فریباتر؟
"دریای سرکشی ز غزل خفته است
در آن نگاه خامش دریا رنگ
یک گوشه از دو چشم کبود تست
ای آسمان روشن مینا رنگ"
"ای کاش بود پیکر من شعری
تا قصه ساز بزم شبت می شد
می خواندی و چو بر دو لبت می رفت
سرمست بوسه های لبت می شد"
"می مرد کاش بر لب من آن شعر
کاو شرح بیقراری ی ِ من می گفت
اما چو دیدگان تو چشمانم
در یک نگه هزار سخن می گفت"

 

دور زدن

دور زدن ممنوع بود تو دور زدی من جریمه شدم

..:: جــای تــو خـــالـــی::..

 زود زودی ! دیر دیرم
من یه آواز اسیرم
 تو مثه ماه هلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
زیر ضربه های رگبار
 تشنه ام ! تشنه ی دیدار
 من رو به خاطره نسپار
نگو رویای محالی ! نازنین ! جای تو خالی !
خسیم از حضور بارون
 من رو از سرما نترسون
 توی چله ی زمستون
 لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی !
بی تو گریون با تو شادم
 ای علاقه ی دمادم
 سیب جادویی آدم
مجرمی اما زلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
وقتی بودی زنده بودم
 دل از اینجا کنده بودم
 مثل یه پرنده بودم
حالا تو شکسته بالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
مثه رقص برگ زردی
 به شهاب شب نوردی
خواب دیدم که برمی گردی
 توی کنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !

           عـــــــــــــشق       و    دجــــــار

                                    عـــــــــــــشق

عشق قالبا یک نوع عذاب است اما محروم ماندن از آن مرگ است

                                                                                 شکسپیر

                               ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

                         دچــــار

دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

عــــــــــشق معـــــشوق

عــــــــــشق معـــــشوق


عشق وقتیکه به معشوق خود نرسد روح را تحریک می کند و برمیانگیزد.

                              ********************************

اگر«هباتریس»زوجه دانته می شد شاید دیگر اثر بزرگ شاعر«کمدی الهی» بوجود نمی آم

کاش

کاش قلبم درد تنهایی نداشت


چهره م هرگز پریشانی نداشت


برگهای آخر تقویم عشق


حرفهایی از یک روز بارانی نداشت


کاش میشد راه عشق را


بی خطر پیمود و قربانی نداشت


متن های کوتاه ولی زیبا

ميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه.

 

اگر كسي سراغ مرا گرفت بگوييد رفته است باران ها را تماشا كند واگر اصرار كرد بگوييد به ديدن طوفان ها رفته است و اگر باز هم سماجت كرد. . بگوييد رفته است تا ديگر باز نگردد.

 

 

به این ستارگان که ازجنس آتش اند شک کن به حرکت خورشید تردید کن؛ حقیقت را دروغ بشمار؛ ولی هرگز به عشق من شک مکن.     کاش تمام تلخي ها مانند پر کاهي بايک باد نيست شود.

 

                            

 

آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود.

 

احتیاط باید کرد ، همه چیز کهنه میشود و اگر کوتاهی کنیم ، عشق نیز.

 

 

گفت همیشه می مانم و من نمی دانستم که همیشه فردا تمام می شود .

گفت همیشه می مانم و من نمی دانستم که همیشه فردا تمام می شود .

گفت همیشه می مانم و من نمی دانستم که همیشه فردا تمام می شود .

گفت همیشه می مانم و من نمی دانستم که همیشه فردا تمام می شود.

 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:

بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن

هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن

و

حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن.

 

 

میگویند خدا همیشه با ماست . . . . ای غم ، نکند خدا تو باشی؟؟؟؟؟؟؟؟

اين ديوانگي است كه.....

اين ديوانگي است كه.....

هيچ دسته گلي را به خاطرخارش نگيريم

هيچ عشقي را بخاطر اشكش نپذيريم

                      و

هيچ كاري را به خاطر ريسكش انجام ندهيم.

آري به راستي ديوانگي است.

بغض

بغضی که سال هاست مرا پیرکرده است

درچشم هام  مانده و تأخیر کرده است

شاید مسافری ست که من سال های سال

در انتظار مانده و او دیر کرده است

شاید خود تویی که گلوی دلم هنوز

در آن نگاه آنی تو گیر کرده است

زیبایی  تو را و پریشانی مرا

آیینه سال هاست که تکثیر کرده است

آه ای غزال من به هوای شکار تو

جنگل کمین نشسته و تزویرکرده است

تقصیرمن که نیست که چشم من اشک را

روزی هزار بار سرازیر کرده است

من خواب دیده ام که دلت رابه پای خود

جادوگری گرفته و زنجیر کرده است

روزی صدای سرد تو حال مرا گرفت

خواب مرا صدای تو تعبیر کرده است

اون منم..

 اون که هر چی ابر دنیاس ، خونه داره تو چشاش
اون که ناچاره بخنده ، اما گریه س خنده هاش
 اون که تو شهرش غریبه ،‌ با یه عالم آشنا
هیچ کدوم باور نکردن ، غربت تلخ صداش
 اون منم ،‌ اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم
دیروز من ، مثل امروز ، مثل فرداس
 هر روز دستام ،‌سرد و تنهاس
دیروز ، امروز ، فردا
خیلی سخته ،‌ این تنهایی ، بی فردایی
 تنها موندن ، تنها خوندن
 تنها ،‌ تنها ، تنها
 اون که خیلی قصه داره ، رو لبای بی صداش
 مونده فریادش تو سینه ،‌در نمی آد از لباش
 قد یه دنیا کتابه ، با یه عالم گفتنی
هر کدوم از غصه هاشون ، هر کدوم از قصه هاش
اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم


عشقی دوباره

عشقی دوباره

از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
 آبی تر از شکفتن روح حقایقی
دستان تست سایه صدها گل غریب
تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمی رود که چه کردی برای من
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
 در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
پرواز کن به کشور اینه های پک
شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی


شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی
دل را به نغمه های وفا آشنا کنی
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
 سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور سکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من
یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق
با رفتنت شکست دل اشک های من
 روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت

گم شد میان کلبه رویا بهار من
 دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد
پیوندهای آبی تو یادگار من
 گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست
در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام
برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار
در انتظار رویش عشقی دوباره ام
ای اولین حکایت بی انتها ی عشق
رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد
بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها
دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد
رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی
در جای جای شهر وجودم سروده شد


رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب
در کوچه های آبی چشمم گشوده شد
پیش تو عشق هجی سبز بهار بود
با رفتنت بلور غزلهای من شکست
ای معنی طراوت باران عاطفه
 بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست
در پاسخ سوال سراسر نیاز من

گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی
بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود
 دل را میان حادثه تنها گذاشتی
این بود پاسخ تپش قلب عاشقم
این بود پاسخ غزل سرخ انتظار
کردی دریغ از دل من یک نگاه را
این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار
نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست
باور نمی کنم که تو از یاد برده ای
باور نمی کنم که پس از مدتی غروب
دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای
رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم
 بی تو غروب می کند از دیده ام بهار
تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم
 ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار
 

 

چرا رفتی؟؟؟؟؟

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

شهر ما شهر شلوغ

وعده هاش همش دروغه

آسمونش پر دوده

قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطیه شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دلو به دریا

من و تو تنهای تنها

اونقدرمیریم که ساحل

از منو تو بشه غافل

قایقو با هم میرونیم

اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش

نه صدای مردومونش

مثل اینجا دروغی

و آهنی نیست

پس گلم یادت بمونه

کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعده ی ما لب دریا.

در زندگی سه چیز آموختم

 

از عشق

رسوایی

از دوست

بی وفایی

از شب

تنهایی

نــــــــــــفرین ulah!!!
sta jotito va dedicada a

 my love

کاشکی یکی پیدا بشه بشکنه قلب پستتو

کاشکی که روت پا بزاره حتی نگیره دستتو

کاشکی که عاشقش بشی بیشتر عشق من به تو

اونوقت اونم بریزه دور اون حرفای چرندتو

کاشکی که روزگارت تیره ی تیره باشه

که هیچکسی واسه ی تو ارزش قائل نباشه

دلم می خواد یکی باشه که صبح تا شب بسوزونت

هر ثانیه با حرفاش با رفتنش بترسونت

حتی اگر بمیری سر خاکت نمیام

برو بمیر کثافت دلتو من  نمی خوام

هر جای دنیا که بریو نفرین من به راهته

نفرین من به اشکتو به اون دل سیاهته

بردی تو آبرومو الهی که بمیری

الهی که با گریه دست مرگو بگیری

الهی رسوا بشی شهره ی دنیا بشی

با کارای کثیفت چرکه تو دل ها بشی!

***یاران شما رو به قرآن قسم بي وفايي نکنيد اگر قصد بي وفايي داريد از اول آشنايي نکنيد***

دلشکستگان
ابروی ما متاب که ما دل شکسته ایم***کاری نکرد ایم وکسی را نکشته ایم
خاکستریم بر رخ اتـــــــش نشسته ایم***
ما دلشکستگان همه یکجا نشسته ایم